تبليغاتX
زیر گمبد کبود

زیر گمبد کبود

این وبلاگ تقدیم به کسی که همیشه از دوریش چشمام ابری میشه....

خنده بازاره......... بیا حالشو ببر..........مفت مفت شاد شو و بخند...

فروش وطن ، آبرو ، دين ، تاريخ به نازل ترين قيمت ( در صورت تمايل به پايگاه هاي بسيج مراجعه نمائيد.) هنگام خريد از فروشنده يک جعبه سانديس هديه بگيريد

فتواي جديد علماي حوزه علميه اگر يك پسر به دختري بگه قربونت برم عزيزم،۲۰ ضربه شلاق داره!! اگر بگه قربونت برم خوشگلم ۷۰ ضربه شلاق داره!! ولي اگر بگه قربونت برم الهي چون در راه خداست هيچ اشکالي ندارد

 چند سوال نسبتا احمقانه: چرا وقتي باطري کنترل تلويزيون تموم مي شه دکمه هاي اونو محکمتر فشار ميديم؟ چرا اگر به کسي بگيد که در فضا 4 ميليارد ستاره وجود داره باورش ميشه ولي اگر بهش بگيد رنگ ديوار خيسه خودش با دست امتحان مي کنه تا مطمئن بشه؟ چرا براي انجام مجازات اعدام با تزريق آمپول سمي، از سرنگ استريل استفاده مي کنن؟ چرا تارزان ريش و سيبيل نداره؟ آيا ميشه زير آب گريه کرد؟

 هیچ موقع کسی رو واسه 3 تا چیز مسخره نکن: 1.قیافش 2. خانوادش 3. محل تولدش چون هیچکدوم دست خودش نبود
 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 12:16  توسط هلن  | 

 

از تو ساده دل نمیکنم.............چون میدونم ساده رهام نمیکنی......

 

شاید همیشه نباید منتظر موند....

شاید باید گاهی وقتا چشمامونو رو همه خوبی ها ببندیم.

شاید رفتن، گاهی اوقات ترک کردن بهترین راه باشه.

بی تو بودن و حتی تصورش برام سخت میشه پس تنهام نزار

به یاد جمعه.24/2/ 1389 تو فلکه خیام ، پاساژ آذر بایجان و تو با سرعت از کاشانی میومدی...

نگهداشتی و من از جلو ماشینت رد شدم.               

به یاد لحظه ای که خیابونای یه طرفه رو میومدی بالا....

به یاد لحظه ای که گفتم دماغتو عمل کردی....

به یاد لحظه ای که خواستی زانو بزنی و شماره بدی...

به یاد لحظه ای که شمارتو گرفتمو دل تو دلم نبود

به یاد قرارایی که تنهایی نمیومدم...

به یاد بستنی بد مزه که آخرش نخوردیمو انداختیم تو کیسه..

به یاد روزی که می خواستیم تیغت بزنیمو توام تیغ نمی خوذدی..(کش پولو دادی و گفتی موهاتو برو تو خوابگاه باهاش ببند)

نمک کوچولویی که دادی... هههههههه....

به یاد نتایج کنکورت...

به یاد اون آفتابگیر توری که داشتی و سعی میکردیم کشف کنیم چطوری باید بزنیم رو شیشه..

به یاد شهربازی که سمیرایینارو کاشتیمو رفتیم بند...

به یاد خاطره ها ...چه بستنی خوشمزه بود که گلمو گم کردم...

به یاد گل بستنی که زانو زدی و برام دادی...

به یاد چاقاله دزدیمون تو بوته ها...

به یاد دست نگرفتنام....

به یاد گل زردی که تو رود انداختمو برام گرفتیش...

به یاد چیپس لیمویی ...

به یاد والیبال زدنامون که میگفتم خودم والیبالیستم..توام می گفتی از صدای توپ زدنت مشخصه...

به یاد اولین شاخه گل رز که زیر صندلی ماشینت قایمش کرده بودی..

به یاد کافی شاپ چیچست که من از پله ها افتادمو.....

به یاد روز تولدم...که یادت رفته بود...(چه حرصی خوردم اون شب...اگه می دونستی..)

به یاد شبی که از ترمینال اومدیمو دستمو گرفتی..

به یاد قهر کردنامو گوشی خاموش کردنامو کرم ریختنام..

به یاد قهر و آشتیا...به یاد منت کشیای من...هههه به دروغ میگفتم عذاب وجدان دارم و در صورتی که دلم برات داشت از تو سینه در میومد.

به یاد الار باغی که دستتو گرفتم...

به یاد هلو دزدیدنامون و انگور بالا کشیدنامونو آلبالو کندنای تو....

به یاد روزی که کیسه آلبالو هارو از آینه بغلیت آویزون کرده بودم.

خودمونیما ..چه کرمایی داشتم!!!!

به یاد بندی که رفتیم هم زمان هم داداشتینا بودن و هم ارشاد....

به یاد اون شب پای خوابگاه که ماکارانی برات مینداختم...

به یاد شبی که جلو پنجره نشسته بودمو کلی بابته اون حتی حالا حالاها سرزنشم کردی و شک می کردی...

به یاد شبی که شاگرد ساندویچی شدی و برامون ساندویچ آوردی...

به یاد صبح هایی  که با زور بیدارت می کردم تا منو ببری کاراموزی..

به یاد روزی که اومدی محل کاراموزیم...چه روز خوبی بود..البته اگه منشی میزاشت!

به یاد اون 2 تا گاوا تو جاده....خاستم بمیرم اون لحظه و قه قهه های تو....

به یاد اون کلی که انداختیمو من باختمو....اون شبی که تصادف شد بابته....ههههههههه

به یاد چیچستو سرتو رو پام می زاشتی..به یاد اون مرده که با دو دستی تو هوا پشه میکشت...هههه..

به یاد شبی که برات قیافه گرفتم به خاطر وقت نزاشتن برامو بعد ارشاد اومد کنار ما واستادو پرسید....چه نسبتی...

و به یاد....خیلی چیزای دیگه...

به یاد امروز که از دستم خسته شدی و باهام قهر کردی و من بی گناهم...

امروز یه روز مذخرف ...من سرما خوردم و بهنام بی خبر از حال من!

به یاد ۱۷/۸/۸۹ کلاس روز دوشنبه رو پیچوندم تا بیام پیش تو.توام برام نوک حنایی (جوجویی) گرفتی

بعدش رفتیم بند برام ترشک گرفتی...وای که چقدر ترش بود

بعدش....شبش....تو ماشین....نمیتونم بگم چی شد.........

بهنام دیشب قبل خواب یه لحظه فکر کردم شاید همه چی دروغ بشه....

شاید دوست داشتنت دروغ باشه و خودتم خبر نداشته باشی...

شاید یه روز پشیمون بشیم...

شاید یه روز ازم سیر بشی...

شاید کوه آرزوهامو سرم خراب کنی...اون وقت می چی کار کنم؟!!

خیلی گریه کردم!

بهم خیانت نکن..خوووب؟باااشه؟به خدا من خیلی دوست دارم...تنهام نزار...

 

 

*********بهنــــــــــــــــــــــــــــــام  و طلا  *********

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:15  توسط هلن  | 

 

 

یکی بود یکی نبود

 

از قديم مديم گفتن سلام سلامتي مياره....

پس سلام

 

راستش دلم تنگ شد واستون گفتم يه تكه پا بيام پيشتون

البته  تو فكر بودم كه مطلب وبمو عوض كنم

 خيلي با خودم كلنجار رفتم...

با افسردگيم تو اين مدت جنگيدم

و سعي كردم تا ميتونم خودمو شاد كنم

 عقل و احساسو با هم درگير كردم..

سرانجام عقل با پارتي بازي بر احساس غلبه كرد..

 و شيپور آماده باشو به صدا در آوردم

 و من خودمو براي راه جديد آماده كردم..

 و كوچكترين چيزي كه باعث ناراحتيم بشه از ميان بر ميدارم

 

 

وسط حرفم كي رخت عشقو پهن كرده؟ بياد سريع جمع كنه..

 

اين قلبا باز چي ميخوان از من؟

بابا من چشم ديدنه اين عشقولانه ها رو ندارم ....

من عاشق بشو نيستم...........

.

.

.

.

 

البته دارم فكرشو ميكنم چرا نشه...؟؟

اينم سخته كه آدم تا آخر عمرش بخواد تنها باشه..

 بنا بر اين مجددا اسب تيز پامو برداشتمو رفتم به جنگ سر نوشت..

و سرانجام تونستم مرد روياهامو پيدا كنم...اينم از عكسش..

با گذشت زمون فهميديم به هم يه جورايي علاقه منديم..

پس قول ازدواج بهم داديم و شديم لي لي لي لي

البته بعضي ها فكر ميكنن ازدواج پايان زندگيشونه...

ولي من با تجربه و مطالعاتم ميگم فكر اين دوستان اشتباه

 

 

 همتون دعوتين، بفرمايين تو نخود خورون ما هم شركت كنين 

 

                 

 

 با صداي بلند خوابمو نخون اينهمه....

 

پارازيت نشو....نخود خورونمو دارم ميبينم....

                                                                                                                                    

 

 

اينم از داستان امروزمون...هلنو بيدار نكنين بزارين حداقل تو خواب نخود خورونشو ببينه تو بيداريش كه از اين خبرا نيس

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:14  توسط هلن  | 

 

مگه شكستن  دل من چقدر قدرت ميخواست كه هنوز هنوزه فكر ميكني......قوي تريني؟

 

سه چيز در زندگي از با ارزش ترينهاست:

1)من            2)تو             3)عشق بين منو تو

 

چقدر سخته گل  آرزوهامو تو باغچه كسي ديگه ببينم...مطمئن باش، مطمئن باش اگه ببينم...اگه ببينم...اگه ببينم....ميشينم گريه ميكنم!!!!!!!

 

ميدونم كه به چشمت اينا يه سري حرف مفته!!!ولي اينا حرف مفت نيست آقا پسر!

 

یه نظر سنجی...

اگه شما عاشق کسی شدین برای بدست آوردنش چیکارا کردین؟؟؟ 

داد زدینو عشقتونو بهش اثبات کردین؟؟

یا اینکه با زور دوست داشتنتونو  بهش تحمیل کردین ؟؟(البته اگه با این وضع به نتیجه برسین)هههههه

یا اینکه سکوت کردین؟؟

شایدم اصلا عشقی نداشتینو تا حالا نتونستین عاشق بشین؟؟

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:13  توسط هلن  | 

 

 نامه ای برای برگشتنت نوشتم!

 

  

برای منی که ۲۰  سال بیشتر ندارم شاید تنها معجزه تو بودی...

کلام ها و حرفها گاه تکراری میشن ولی تو برای من هر روز جدید تر بودی...!!!

لحظه های کوچک من فدای نگاه گرم تو...

برای رفتنت خیلی گریه کردم...من اگر می گریم میدانم گریه هایم بی ثمر است...

عزیزم ابر ها میروند و دگر چیزی باقی نمی ماند تا برایت بگریم....

برگرد........! 

برگردو بیا تا برایت بگویم  چه اندازه تنهایی من بزرگ است...  

آری میدانم که چقدر تنها هستم ولی در تنهایی من راز های زیادی نهفته است...

خاطره های من خاک خورده و تو مرا فراموش کردی..میدانم!

همه می گویندوقت وداع است...اما چگونه؟!

دلم عجیب گرفته...تمام این مدت به یه چیز فکر می کردم..(اونم تو بودی)!

راه زندگی من پر از فرازو نشیب بود و  حس بودن تو آرام بخش راه من...

خیلی چیزها هست که هنوز نمی دانم..نمی دانم چرا این گونه با من سرد شدی...

نمی دانم چگونه عاشقم بودی و این گونه فراموشم کردی...

و این را هم نمی دانم ...که چرا سراغم نمی آیی..؟؟

برگرد.............! 

 

  

 

اگر میروم  و برمیگردم..اگه اون روزها میرفتم و بر میگشتم....

دلیلی محکم تر از این نبود که دل کندن از تو برام سخته....پس توام تنهام نزار...

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد....

حکایت کن از خنده هایت،زمانی که من از دوری تو داغون شدم...

به تماشای دیدن تو سوگند...

به آغاز گر کلام خود...

و به پرواز یاد من از ذهن تو سوگند یاد میکنم واژه ای در قفس است...

واژه ای هر چند کوتاه...واژه ای که شاید مارا به هم دوباره برساند...پس آن واژه را از قفس دلت رها کن..

دگر زمانش رسیده پایانی به سکوت مبهمت بدهی...

 

 

 

خودت گفته بودی که بهترین چیز رسیدن به نگاهی  است که از حادثه عشق تر شده باشد.

پس نگاه مرا بیشتر از این منتظر نزار...

قلب و وجود من احساس تو را میشنود...

پس مرا بیش از این منتظر نزار..

فراموش کردن من برای تو کاری دشوار نبود این را میدانم !

من نمی خندم که اگر بادکنکی میترکد..

من نمیخندم به اشکی که با حسرت میچکد..

ولی من  میکنم هر چه تلاش برا برگشتن تو... تو به من میخندی..!

من دگر آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز زمین..ترک خوردگی های کویر..

نگاهم در راه مانده بود و چشمانم در تنهایی می گریید..و صدایم موقع زمزمه کردن اسمت  میلرزید..

ولی تو نبودی..

 

 

 

من دیدم خالهای پر پروانه..عکس غولی در حوض و عبور مگس از کوچه های تنهایی..

ولی تو هرگز مرا ندیدی!

پس تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه ها بیاویزم خود را...

آنچه می ماند از این جهد به جای ..خنده ی پنهان شده در چشمانم...

انچه در پیکر او می ماند نقش انگشتانم است!

باد نمناک لحظه ها گذ شت..رنگ از پیکر ما ریخت..

غول ها سر به زمین نهادن و گنجشگکا پیر شدن...باز تو نیامدی...

برگرد که خیلی زود داره دیر میشه ! 

آن شب پرسیدم ازت، چرا گرفته دلت؟؟

مثل آنکه تنهایی؟؟

با بدخلقی هی جوابم دادی..

مثل این بود که دوستم نداری !!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:12  توسط هلن  | 

 

 

  

من تمنا کردم که تو با من باشی...

و تو گفتی...

هرگز ، هرگز

پاسخی سخت و درشت..

و مرا غصه این <هرگز> کشت!!!!

و          

من ندانم که کی ام

من فقط میدانم..

که تویی

شاه بیت غزل زندگیم!

شعر از زنده یاد حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 11:11  توسط هلن  |